مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

13

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تازيانهء كه از چرم تابيده بودند ، بر تن او هميزد تا اينكه تن او شرحه‌شرحه شد . و او استغاثه ميكرد و تظلم ميبرد . كسى بفرياد او نميرسيد . آنگاه سر به آسمان كرده ، به پروردگار و پيغمبر بزرگوار و وصى او حيدر كرار پناه برد و سرشك از ديدگان فروريخته ، اين دو بيت بخواند : اى شير سرافراز زبردست خدا * اى تير شهاب ثاقب دست خدا آزادم كن ز دست اين بىدستان * دست من و دامان تو اى دست خدا پس از آن مجوس ، غلامان را فرمود او را بنشاندند و از خوردنى ، چيزى حاضر آوردند . حسن خوردنى نخورد و مجوس ، شبانروز بر وى عذاب ميكرد و او درين بين شكيبا بود و به خداى تعالى همىناليد . و تا سه ماه در كشتى بودند . پس از آن خداى تعالى بادى تند بكشتى فرستاد كه روى دريا سياه گشت . و موجها برخاست و كشتى باضطراب افتاد . ناخدايان گفتند : به خدا سوگند سبب اين حادثه ، عقوبتى است كه مجوس به اين كودك مىكند و اين كار در نزد پروردگار ، ناپسند است . آنگاه برخاسته ، غلامان مجوس را بكشتند . چون مجوس ديد كه غلامان كشته شدند ، بخويشتن بترسيد . بازوان حسن گشوده ، جامهء درشت ازو بركند و جامهء نرمش بپوشانيد و وعده كرد كه صنعت كيميا بر وى بياموزد و او را به شهر خويشتن بازگرداند و گفت : اى فرزند ، مرا بكردار بد من مگير . حسن گفت : ديگر چگونه به تو اعتماد كنم ؟ مجوس گفت : اى فرزند ، اگر گناه نمىشد ، بخشايش از كجا بود ؟ من اين كارها با تو نكردم مگر اينكه صبر و مقاومت ترا بيازمايم . ناخدايان بخلاصى حسن فرحناك شدند و حسن ، ايشان را دعا گفت . در حال ، باد فرونشست و تاريكى برفت . حسن با مجوس گفت : اى عجمى ، بكجا خواهى رفت ؟ عجمى گفت : اى فرزند ، بجبل سحاب كه گياه اكسير در آنجاست هميروم . و مجوس بنار و نور سوگند ياد كرد كه از من ترا بيمى نماند . حسن از سخن او فرحناك شد و بخواب و خور بگرائيد . و سه ماه ديگر كشتى براندند تا ببيابانى فراخناى برسيدند كه ريگهاى او سپيد و زرد و سبز و